اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم ،

به جای آن که انگشت اشاره ای را به سمت او بگيرم ،

در کنارش انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم ،

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم ،

به فکر ارتباط بیشتری با او می شدم .

 بیشتر از آن که به ساعتم نگاه کنم،به او نگاه مي كردم .

سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم،اما بیشتر به  او توجه کنم .

به جای آموزش اصول راه رفتن ،

راه رفتن را با او تمرین می کردم .

از جدی بازی کردن دست برمی داشتم ،

و بازي را جدي مي گرفتم.

بيشتر در آغوشش مي گرفتم ،

وکمتر اورا به زور می کشیدم.

کمتر سخت می گرفتم،

وبیشتر تاییدش می کردم .

 اول احترام به خود را  در او می ساختم

وبعد خانه و کاشانه اش را،

بیشتر از آن چه که عشق به قدرت را بیاموزم ،

قدرت عشق را یاد می دادم .

وبیش از آن که به نقد او بپردازم

 به نقش خود می پرداختم