دودوست
دودوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه اختلاف پیدا کردند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد وروی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من به من سیلی زد آن دو به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند ودرکنار برکه آب ناگهان آنکه سیلی خورده بود لغزید ودر آب افتاد نزدیک بود غرق شود که به کمک دوستش نجات یافت وبرروی تخته سنگی نوشت امروز بهترین دوستم مرا نجات داددوستش باتعجب پرسید بعد از آن که من با سیلی تورا آزردم تو آن جمله را روی شن های بیا بانن وشتی ولی حالا این جمله را روی سنگ حک می کنی دیگری با لبخندگفت وقتی کسی مارا آزار میدهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آنرا پاک کنند ولی خوبی ها را باید روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 20:44 توسط کمیسیون یاددهی یادگیری ناحیه1
|